من خیر سرم کلاسای T.A رفته ام اما هنوز همون گًهی هستم که بودم!!
آخ کیف میده معلم زبانت رو دو در کنی بعد مثل این بچه تنبلا تو دلت ذوق مرگ شی که یه پنجشنبه رو راحتی از زبان خوندن با خودت ریز ریز بخندی که اوووه ه ه حالا کو تا پنجشنبه دیگه![]()
عارضم به خدمتتون که بنده امروز پاچه ام پر از شادیه!! نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه ها جز اینکه :
وروجکمون ۵ ماهش تموم شده و صدای جیغ و خنده اش ما رو مست میکنه . هی میچلونیمش و قربون صدقه اش میریم و فکر میکنیم قبل این فسقل زندگیمون چطوری بود؟! انگار که همیشه باهامون بوده نه ۵ ماه که یه عمر .
امشب ، قراره فسقل رو بزاریم پیش مامان اینا و با دوتا از دوستامون بریم شام بیرون . یعنی اولش قرار بود من و سام دوتایی بریم نشر چشمه و یه کمی کتاب بخریم اما وقتی این دوستمون زنگ زد و پیشنهاد شام رو داد از اونجایی که احساس میکنم تازگی ها از جماعت انسانها به دور بودم و همه اش تو چهار دیواری خونه موندم داره آداب معاشرت یادم میره برای همین سریع قبول کردم!!
این شبا که تموم سریالهای معروف و نیمه معروف رو دیدیم برای بیکار نبودن در شبهای بلند پاییزی رو آوردیم به فیلمهای سینمایی که نتونستیم ببینیم دیشب هم درباره الی رو دیدیم .فیلم جالبی بود و البته موضوعش اعصاب خورد کن دلم میخواست سر از تن سپیده( گلشیفته فراهانی) جدا کنم!
راستی این سارینا خانوم وروجک دیگه درست و حسابی شیر نمیخوره خیلی شیطون شده . دلم میخواست زودتر غذای کمکی رو واسش شروع کنم اما دکترش نمی ذاره. انقدر تو شیر خوردن ادا اطوار در آورده این یک ماهه شیرم که داره خشک میشه هیچ خودشم زیاد وزنی نگرفته.
۶۸۰۰ وزنش و ۶۷ سانت قدش ، یعنی از ماه پیش فقط ۲۰۰ گرم زیاد شده. البته من بهش به زورم که شده شیرخشک میدم اما اون رو هم زیاد نمیخوره. اهالی وبلاگستان که به بچتون شیرخشک میدید چند سی سی در روز نی نی تون شیر میخوره؟
ــ چقدر قر و قاط نوشتم!!
دوشنبه پیش اونقدر توی مهمونی دختر گلی بود که این هفته هم که سه شنبه دعوتم با خودم میبرمش![]()
فسقل بانو داره غر میزنه ، شیر میخواد، من برم!
سارینا امروز دقیقا ۴ ماه و ۱۷ روز داره. از کارهاش اگه بخوام بگم اول از همه اینکه بلند بلند صحبت میکنه درواقع جیغ میزنه تازگی ها جیغ زدن یاد گرفته و کلی هم از صدای خودش حال میکنه
دیگه کاملا همه چیز رو دودستی میگیره و بیشتر از همه با موهای من تمرین گرفتن و کشیدن میکنه. همچنان با ادا و اطوار شیر میخوره ! کافیه یه پشه از جلوش رد بشه دیگه شیر و شیر خوردن از یادش میره یه یکربعی باید دور و بر اتاق رو دید بزنه و همه جا سرک بکشه بعد که از صرافت افتاد دیگه میل به خوردن نداره!!!! در عوض تا دلتون بخواد شصتش رو میخوره.
عاشق نشستنه!!! یعنی وقتی نشسته یه جوری دور و برش رو نگاه میکنه که انگار دنیا رو یه جور دیگه میبینه برای همینم عاشق صندلیه آشپزخونه اشه ولی چون هنوز کامل نمیتونه کمرش رو صاف نگه داره و روبه جلو خم میشه من میترسم به کمرش فشار بیاد برای همین زیاد نمی شونمش![]()
کلی خوش خنده شده کافیه یه پخ کنی یا یه صدای عجیب غریب از خودت دربیاری یا اینکه حتی محکم ماچش کنی اونوقت بلند بلند میخنده از همه بیشتر هم ماچ صدادار دوست داره!!!
از احوالات خودمم بگم که دوشنبه یه مهمونیه بزرگی دعوت شده ام که به مناسبت نوه دار شدن صاحب مهمونیه که این نوه کوچولو یه دختر خانومه که ۲ - ۳ ماهی از سارینا کوچکتره . دارم میرم موهام رو رنگ کنم الان یکدست رنگ موهای خودمه فکر کنم رنگ نسکافه ای کنم.
راستی بنده به همراه سارینا خانوم دعوت شده ام یعنی صاحب خونه اصرار داره که این خانوم خانوما رو هم ببرم. راستش یه کمی اینجوری بهم سخت میگذره اما از شما چه پنهون یه اخلاق گندی پیدا کرده ام که اصلا دوست ندارم سارینا رو بدم کسی نگه داره !!! احساس میکنم بچه ام به عذاب میوفته!! آخه تازگی ها یه کمی هم غریبی میکنه اگه من دور و برش نباشم بغض میکنه . یا اینکه از دست کسی شیر نمی خوره یعنی شیر خوردنش غلق داره،حوصله میخواد شاید تا ۴۵ دقیقه هم طول بکشه. یا اینکه از صدای بلند میترسه، نباید با صدای بلند باهاش حرف زد! یا اصلا هرکدوم از نق و نوقهاش یه معنیه خاصی میده. . .
برای همین فکر میکنم کسی نمی تونه ۴ - ۵ ساعت بدون من مراقبش باشه حتی اگه این یه کسی مامان خودم یا مادرشوهرم باشه!!
دیروز سارینا واکسن چهارماهگی اش رو زد. الانم خوابیده اما هر از گاهی از درد پاش یه ناله میکنه
تب داره فعلا داره قطره استامینوفن میخوره اما بچه ام بی حاله وسط خنده هاش ناله میکنه . با اینکه یه دو سه هفته ای بود که خوب شیر نمی خورد اما خدا رو شکر وزن و قدش خوب بود . ۶۵ سانتیمتر قدش شده و وزنش هم ۶ کیلو ۶۰۰ گرمه.
حال و احوال خودمم خوبه و از اون افسردگیه کذایی خبری نیست
هنوز نتونستم برم باشگاه جور کردن روزها یه کمی سخته اما همچنان هر روز روی تردمیل میرم . یه کمی زود رنج شده ام به عبارتی اشکم در مشکمه!!! البته قبلا هم اینطوری بودم اما الان بدتر شده ام![]()
بگذریم ، امروز چون سارینا حال نداره برخلاف همه دوشنبه ها که من از ظهر میرم پیش مامان امروز مامان میاد البته غذاشم با خودش میاره
من برم میز رو بچینم که الان پیداش میشه.
راستی دیروز میخواستم عکس سارینا رو بذارم اما هرکاری کردم نشد یعنی آپلود کردم توی بلاگفا هم گذاشتم اما توی صفحه نشون نمیداد.( صحبا بیا کمک!!)
بعضی روزا که سارینا اینجوری میشه انواع و اقسام فکرای نا امید کننده و انرژی های منفی میاد سراغم. یاد روزایی میوفتم که بدون دغدغه بیدار شدن بچه توی اینترنت میچرخیدم ، یاد روزایی که بدون اینکه تمام فکرم پیش بچه ام باشه که الان بیدار شده ؟ شیر خورده؟ داره گریه میکنه ؟ و... راحت برای خودم میرفتم خرید. یاد روزایی که توی آرامش خونمون با سر صبر برای خودم چای میریختم و با دیدن برنامه های آبکی تلویزیون حال میکردم. یاد روزایی که بدون دلمشغولی می رفتم باشگاه ، کتاب میخوندم ، فیلم میدیدم و ...
اما حالا یه بچه دارم!! اصلا باورم نمیشه که مادر شده ام!! حالا یه نی نی کوچولو دارم که هر روز صبح قبل از اینکه حتی به صورتم یه آبی بزنم شیرش میدم و دائم با خودم کلنجار میرم که براش مادر خوبی هستم یا نه؟ عوضش میکنم و با خودم فکر میکنم که یعنی به خوبی دارم ازش مواظبت میکنم یا نه؟ باد گلوش رو میگیرم و فکر میکنم براش کم گذاشتم یا نه؟ به صورتش نگاه میکنم و به خودم لعنت میفرستم که چرا پشه ها صورتش و داغون کردن ؟ چرا گذاشتم فلان روز اونقدر گریه کنه ؟ یعنی شیرم براش کافیه ؟ یعنی رشدش خوبه؟ نکنه سردش شده؟ نکنه سرما بخوره ؟ نکنه ؟ نکنه؟؟؟؟؟؟؟
این وقتاست که وقتی یه نفر محض خالی نبودن عریضه فقط برای اینکه یه چیزی گفته باشه حرف از بچه دوم میزنه دلم میخواد سر از تنش جدا کنم!! ولی به جاش یه لبخند ملیح میزنم و دلم میخواد صدای فحشهای درونم اونقدر بلند بشه که به گوشش برسه!!! بعد با خودم که فکر میکنم میبینم :
با اینکه از صمیم قلبم عاشق سارینام ، با اینکه از داشتنش خوشبخترین زن روی زمینم ،با اینکه هروقت نگاهش میکنم از شادی و عشق لبریز میشم، اما فکر کردن به یه بچه دیگه ، فکر کردن به تکرار تمام اون نه ماه پروسه بارداری ، فکر کردن به تمام شب بیداری ها میخواد دیوونه ام کنه. بعد میبینم بهتره به جای اون لبخند ملیح احمقانه خیلی راحت بگم : نه!!
راست راستی دارم دیوونه میشم نه؟!
از این روزای سرد پاییزی که اینقدر زود تاریک میشه متنفرم.
این چند وقته که خواهرم اومده بود اصلا فرصت نشد که آپ کنم اما حالا که رفته منم دوباره تنها شدم و یاد اینجا افتادم.
جونم براتون بگه که سارینا خانوم در سه ماهگی ۶ کیلو ۵۰ گرم بود و قدش هم ۶۲ سانت. از دوماهگی هر شب آخرین وعده قبل از خوابش رو بهش شیرخشک میدم ، خدا رو شکر الان حدود ۱.۵ ماهه که هم شیر من رو میخوره هم روزی یک نوبت شیرخشک.
این روزا دیگه کاملا می تونه خودش رو سرگرم کنه ، دیگه از توی تخت موندن گریه نمیکنه . از اول سه ماهگی هم دارم باهاش کتابهای تقویت هوش نوزاد رو کار میکنم که خیلی خیلی دوست داره و با دقت نگاهشون میکنه. بعضی روزها هم میذارمش توی آغوش و با هم میریم پیاده رویی عاشق دیدن مردم و درختا و ماشیناست![]()
از خودم بگم که بالاخره همزمان با سه ماهگی سارینا منم به وزن و سایز قبلم رسیدم
کلاسهای ورزش بعد از زایمانم هم حدود ۴ جلسه دیگه تموم میشه و بعدش می خوام هفته ای دو روز برم ایروبیک. همچنان هفته ای یک روز هم معلم زبان دارم و هر روز یک ساعت هم زبان میخونم.
یه عالمه حرف آماده کرده بودم که بگم اما باید برم تا سارینا بیدار نشده ناهارم رو آماده کنم . دیگه از این به بعد زود به زود میام![]()
از سارینا بگم که گل ترین و آروم ترین و ماه ترین بچه ایه که خدا میتونست بهم بده. دختر گلم شبا که ساعت ۱۱.۵ میخوابه دیگه تقریبا تا صبح بیدار نمیشه!! یعنی حدود ۶.۵ - ۷ بیدار میشه و شیر میخوره و یه کمی توی تختش بازی میکنه در حالی که من دارم به ادامه خوابم میرسم ! بعد حدود ۸.۵ یا ۹ صبح که بیدار میشم میبینم در حالیکه یقه خرس عروسکیش توی دستشه خوابش برده![]()
از ساعت ۹ هم که بیدار میشه کلی سرحال و خندونه و صداهای بامزه از خودش درمیاره . بعضی روزا با کالسکه اش میبرمش بیرو و حدود یکساعتی میگردیم و منم یه مجله یا روزنامه ای میخرم و تا قبل از ظهر در حالیکه سارینا مشغول بازیه میرم روی تردمیل و یه کمی ورزش میکنم.
تقریبا نزدیک ظهر دوباره کپل خانوم می خوابه تا حدود ۳.۵ بعد ازظهر بعد از اون نوبت بازی با این سرتق بلاست!! بعد یه حموم و آب بازی و دوباره نزدیکای افطار میخوابه.
خدا رو شکر برنامه خواب و بیداری اش تنظیم شده و منم بیشتر به کارام میرسم. دل دردهاش هم دیگه خوب شده و از اون جیغها و گریه های وحشتناک خبری نیست![]()
راستی مشاوره کلاس ورزش بعد از زایمان رو هم رفتم به احتمال زیاد از چهارشنبه شروع میشه . خانوم روستا کلی با دیدن من تعجب کرده بود . تعجبش وقتی بیشتر شد که دید با وزن قبل از حاملگی ام فقط دو کیلو فرق دارم کلی تشویقم کرد![]()
میگم خدایی شیر دادن هم خوبیش همینه دیگه ، کلی شیرینی و شکلات و کیک میخوری نگران چاق شدنم نیستی![]()
سارینا خانوم ما از وقتی دو ماهش تموم شد ، زمین تا آسمون تغییر کرد یعنی اون تغییری که همه میگفتن بعد از چله اتفاق میوفته برای سارینا با پایان دو ماهگی اتفاق افتاد. به نظرم کلی بزرگ شده حالا دیگه مدت بیشتری از روز رو توی تختش میمونه و خودش رو با عروسکهاش سر گرم میکنه . دیگه لازم نیست حتما تو بغل من بخوابه بعد از اینکه شیر میخوره وقتی تو بغلم هنوز خواب و بیداره میذارمش توی تختش اونم بعد از یه کمی غرغر خودش میخوابه.
در مورد گرسنه شدنش هم وقتی گرسنه میشه دیگه گریه نمی کنه یه صداهایی شبیه غرغر از خودش درمیاره و بعد اگه دیر بهش برسی دستش رو مشت میکنه و با چنان ملچ و ملوچی میخوره که آدم فکر میکنه داره چلو کباب میخوره!!
خوابش هم خدا رو شکر خوب شده شبها حدود ۱۱.۵ میخوابه تا ۸ صبح و این وسط فقط یکبار بیدار میشه. البته یکی دو شب در هفته هم ممکنه بدقلق بشه و تا ساعت ۱ نصفه شب یه بند گریه کنه!!! اما کلا زیاد اهل گریه نیست .
تا چند وقت پیش این خانوم کپل از صبح تا شب تو بغل من در حال راه رفتن بود ، یه لحظه نمی تونستم بذارمش زمین تا میذاشتمش تو تختش گریه اش هوا میرفت اما الان یک هفته ای میشه که توی تختش میمونه و با آویز بالای تخت و عروسکهاش بازی میکنه و باهاشون حرف میزنه این طوری منم به کارام میرسم و یه وقت کوچولویی برای خودم میذارم یا اینکه زبان میخونم.
راستی امروز دارم میرم توی کلاسهای ورزش مخصوص بعد از زایمان ثبت نام کنم، امیدوارم روزهاش یه جوری باشه که بتونم برم.
