دیروز سارینا واکسن چهارماهگی اش رو زد. الانم خوابیده اما هر از گاهی از درد پاش یه ناله میکنه
تب داره فعلا داره قطره استامینوفن میخوره اما بچه ام بی حاله وسط خنده هاش ناله میکنه . با اینکه یه دو سه هفته ای بود که خوب شیر نمی خورد اما خدا رو شکر وزن و قدش خوب بود . ۶۵ سانتیمتر قدش شده و وزنش هم ۶ کیلو ۶۰۰ گرمه.
حال و احوال خودمم خوبه و از اون افسردگیه کذایی خبری نیست
هنوز نتونستم برم باشگاه جور کردن روزها یه کمی سخته اما همچنان هر روز روی تردمیل میرم . یه کمی زود رنج شده ام به عبارتی اشکم در مشکمه!!! البته قبلا هم اینطوری بودم اما الان بدتر شده ام![]()
بگذریم ، امروز چون سارینا حال نداره برخلاف همه دوشنبه ها که من از ظهر میرم پیش مامان امروز مامان میاد البته غذاشم با خودش میاره
من برم میز رو بچینم که الان پیداش میشه.
راستی دیروز میخواستم عکس سارینا رو بذارم اما هرکاری کردم نشد یعنی آپلود کردم توی بلاگفا هم گذاشتم اما توی صفحه نشون نمیداد.( صحبا بیا کمک!!)
بعضی روزا که سارینا اینجوری میشه انواع و اقسام فکرای نا امید کننده و انرژی های منفی میاد سراغم. یاد روزایی میوفتم که بدون دغدغه بیدار شدن بچه توی اینترنت میچرخیدم ، یاد روزایی که بدون اینکه تمام فکرم پیش بچه ام باشه که الان بیدار شده ؟ شیر خورده؟ داره گریه میکنه ؟ و... راحت برای خودم میرفتم خرید. یاد روزایی که توی آرامش خونمون با سر صبر برای خودم چای میریختم و با دیدن برنامه های آبکی تلویزیون حال میکردم. یاد روزایی که بدون دلمشغولی می رفتم باشگاه ، کتاب میخوندم ، فیلم میدیدم و ...
اما حالا یه بچه دارم!! اصلا باورم نمیشه که مادر شده ام!! حالا یه نی نی کوچولو دارم که هر روز صبح قبل از اینکه حتی به صورتم یه آبی بزنم شیرش میدم و دائم با خودم کلنجار میرم که براش مادر خوبی هستم یا نه؟ عوضش میکنم و با خودم فکر میکنم که یعنی به خوبی دارم ازش مواظبت میکنم یا نه؟ باد گلوش رو میگیرم و فکر میکنم براش کم گذاشتم یا نه؟ به صورتش نگاه میکنم و به خودم لعنت میفرستم که چرا پشه ها صورتش و داغون کردن ؟ چرا گذاشتم فلان روز اونقدر گریه کنه ؟ یعنی شیرم براش کافیه ؟ یعنی رشدش خوبه؟ نکنه سردش شده؟ نکنه سرما بخوره ؟ نکنه ؟ نکنه؟؟؟؟؟؟؟
این وقتاست که وقتی یه نفر محض خالی نبودن عریضه فقط برای اینکه یه چیزی گفته باشه حرف از بچه دوم میزنه دلم میخواد سر از تنش جدا کنم!! ولی به جاش یه لبخند ملیح میزنم و دلم میخواد صدای فحشهای درونم اونقدر بلند بشه که به گوشش برسه!!! بعد با خودم که فکر میکنم میبینم :
با اینکه از صمیم قلبم عاشق سارینام ، با اینکه از داشتنش خوشبخترین زن روی زمینم ،با اینکه هروقت نگاهش میکنم از شادی و عشق لبریز میشم، اما فکر کردن به یه بچه دیگه ، فکر کردن به تکرار تمام اون نه ماه پروسه بارداری ، فکر کردن به تمام شب بیداری ها میخواد دیوونه ام کنه. بعد میبینم بهتره به جای اون لبخند ملیح احمقانه خیلی راحت بگم : نه!!
راست راستی دارم دیوونه میشم نه؟!
از این روزای سرد پاییزی که اینقدر زود تاریک میشه متنفرم.
این چند وقته که خواهرم اومده بود اصلا فرصت نشد که آپ کنم اما حالا که رفته منم دوباره تنها شدم و یاد اینجا افتادم.
جونم براتون بگه که سارینا خانوم در سه ماهگی ۶ کیلو ۵۰ گرم بود و قدش هم ۶۲ سانت. از دوماهگی هر شب آخرین وعده قبل از خوابش رو بهش شیرخشک میدم ، خدا رو شکر الان حدود ۱.۵ ماهه که هم شیر من رو میخوره هم روزی یک نوبت شیرخشک.
این روزا دیگه کاملا می تونه خودش رو سرگرم کنه ، دیگه از توی تخت موندن گریه نمیکنه . از اول سه ماهگی هم دارم باهاش کتابهای تقویت هوش نوزاد رو کار میکنم که خیلی خیلی دوست داره و با دقت نگاهشون میکنه. بعضی روزها هم میذارمش توی آغوش و با هم میریم پیاده رویی عاشق دیدن مردم و درختا و ماشیناست![]()
از خودم بگم که بالاخره همزمان با سه ماهگی سارینا منم به وزن و سایز قبلم رسیدم
کلاسهای ورزش بعد از زایمانم هم حدود ۴ جلسه دیگه تموم میشه و بعدش می خوام هفته ای دو روز برم ایروبیک. همچنان هفته ای یک روز هم معلم زبان دارم و هر روز یک ساعت هم زبان میخونم.
یه عالمه حرف آماده کرده بودم که بگم اما باید برم تا سارینا بیدار نشده ناهارم رو آماده کنم . دیگه از این به بعد زود به زود میام![]()
از سارینا بگم که گل ترین و آروم ترین و ماه ترین بچه ایه که خدا میتونست بهم بده. دختر گلم شبا که ساعت ۱۱.۵ میخوابه دیگه تقریبا تا صبح بیدار نمیشه!! یعنی حدود ۶.۵ - ۷ بیدار میشه و شیر میخوره و یه کمی توی تختش بازی میکنه در حالی که من دارم به ادامه خوابم میرسم ! بعد حدود ۸.۵ یا ۹ صبح که بیدار میشم میبینم در حالیکه یقه خرس عروسکیش توی دستشه خوابش برده![]()
از ساعت ۹ هم که بیدار میشه کلی سرحال و خندونه و صداهای بامزه از خودش درمیاره . بعضی روزا با کالسکه اش میبرمش بیرو و حدود یکساعتی میگردیم و منم یه مجله یا روزنامه ای میخرم و تا قبل از ظهر در حالیکه سارینا مشغول بازیه میرم روی تردمیل و یه کمی ورزش میکنم.
تقریبا نزدیک ظهر دوباره کپل خانوم می خوابه تا حدود ۳.۵ بعد ازظهر بعد از اون نوبت بازی با این سرتق بلاست!! بعد یه حموم و آب بازی و دوباره نزدیکای افطار میخوابه.
خدا رو شکر برنامه خواب و بیداری اش تنظیم شده و منم بیشتر به کارام میرسم. دل دردهاش هم دیگه خوب شده و از اون جیغها و گریه های وحشتناک خبری نیست![]()
راستی مشاوره کلاس ورزش بعد از زایمان رو هم رفتم به احتمال زیاد از چهارشنبه شروع میشه . خانوم روستا کلی با دیدن من تعجب کرده بود . تعجبش وقتی بیشتر شد که دید با وزن قبل از حاملگی ام فقط دو کیلو فرق دارم کلی تشویقم کرد![]()
میگم خدایی شیر دادن هم خوبیش همینه دیگه ، کلی شیرینی و شکلات و کیک میخوری نگران چاق شدنم نیستی![]()
سارینا خانوم ما از وقتی دو ماهش تموم شد ، زمین تا آسمون تغییر کرد یعنی اون تغییری که همه میگفتن بعد از چله اتفاق میوفته برای سارینا با پایان دو ماهگی اتفاق افتاد. به نظرم کلی بزرگ شده حالا دیگه مدت بیشتری از روز رو توی تختش میمونه و خودش رو با عروسکهاش سر گرم میکنه . دیگه لازم نیست حتما تو بغل من بخوابه بعد از اینکه شیر میخوره وقتی تو بغلم هنوز خواب و بیداره میذارمش توی تختش اونم بعد از یه کمی غرغر خودش میخوابه.
در مورد گرسنه شدنش هم وقتی گرسنه میشه دیگه گریه نمی کنه یه صداهایی شبیه غرغر از خودش درمیاره و بعد اگه دیر بهش برسی دستش رو مشت میکنه و با چنان ملچ و ملوچی میخوره که آدم فکر میکنه داره چلو کباب میخوره!!
خوابش هم خدا رو شکر خوب شده شبها حدود ۱۱.۵ میخوابه تا ۸ صبح و این وسط فقط یکبار بیدار میشه. البته یکی دو شب در هفته هم ممکنه بدقلق بشه و تا ساعت ۱ نصفه شب یه بند گریه کنه!!! اما کلا زیاد اهل گریه نیست .
تا چند وقت پیش این خانوم کپل از صبح تا شب تو بغل من در حال راه رفتن بود ، یه لحظه نمی تونستم بذارمش زمین تا میذاشتمش تو تختش گریه اش هوا میرفت اما الان یک هفته ای میشه که توی تختش میمونه و با آویز بالای تخت و عروسکهاش بازی میکنه و باهاشون حرف میزنه این طوری منم به کارام میرسم و یه وقت کوچولویی برای خودم میذارم یا اینکه زبان میخونم.
راستی امروز دارم میرم توی کلاسهای ورزش مخصوص بعد از زایمان ثبت نام کنم، امیدوارم روزهاش یه جوری باشه که بتونم برم.
دیروز قد و وزنشرو هم گرفتیم. دختر گل من پایان دو ماهگی ۵.۴۵۰ وزن و ۵۹ سانت هم قدش بود که یعنی خدا رو شکر شیر مامانش براش کافیه.
امروز کاملا بزرگ شدن سارینا رو احساس کردم برخلاف همیشه که تا از توی بغلم میذاشتمش توی تخت گریه و زاری میکرد امروز برعکس یک ساعت تمام توی تختش با عروسک هاش بازی کرد و برای اولین بار دستش رو دراز کرد تا عروسکش رو بگیره. همین نیم ساعت پیش هم بعد از اینکه حمومش کردم گذاشتمش توی تختش و بعد از یه کمی غرغر کردن مشغول بازی شد!!! منم که دیدم آرومه سریع پریدم تو حموم وقتی اومدم بیرون تعجب کردم صداش نمیاد رفتم دیدم مثل یه فرشته کوچولو خوابیده![]()
یعنی برای اولین بار بدون بغل و تکون و گریه خودش مثل خانوما خوابید الهی قربونش برم.
از احوالات خودم هم بگم که بالاخره از فردا رفتن به باشگاه رو شروع میکنم. فعلا هفته ای دو روز میرم تا کم کم سارینا بزرگتر بشه . مثل بچه کوچولوها ذوق زده شدم و از الان ساک ورزشی ام رو بسته ام
واقعا به این دور روز ورزش احتیاج دارم آخه رفت و آمد من فقط محدود شده به خونه مامانم و یک روز در هفته هم خونه مادرشوهرم. احساس میکنم از آدما به دور شدم!! داره آداب اجتماعی یادم میره!!!
راستی برادر سامی و خانومش امشب دارن میرن کانادا. یعنی دارن میرن اونجا زندگی کنن برای همین هم این آخرین شب رو قراره که دوره هم باشیم و شام بریم رستوران ایتالیایی. امیدوارم سارینا بی تابی نکنه.
فردا و پس فردا رو هم افطار دعوتیم با اینکه از مهمونی رفتن خوشم میاد اما واقعا با سارینا بهم سخت میگذره هیچ جا مثل خونه خودم راحت نیستم حتی خونه مامانم
ولی چاره ای نیست!! یه مهمونی که عملا به خاطر ساریناست پس نمیشه نرفت اون یکی هم خونه مادربزرگمه.
خب دیگه تا سارینا خوابه من برم یه کمی زبان بخونم که برای شنبه کلی کار دارم![]()
این روزای ماه رمضان برای من روزای عجیبیه ، روزهایی که بر خلاف سالهای پیش به جز من و سامی یه نی نی کوچولوی خوردنی هم سر میز کنار ماست. این روزا سارینا مواقع بیداری خیلی خیلی هوشیاره گاهی وقتا هم که سرحال باشه کلی میخنده و صداهای عجیب و غریب از خودش درمیاره ، این جور موقع هاست که دلم میخواد درسته قورتش بدم به خصوص که موقع خندیدن دو تا چال بانمک هم توی لپهاش می افته![]()
هفته پیش پنجشنبه خیر سرمون اومدیم مثل یه خانواده واقعی بریم بیرون و یه چیزی بخوریم با خودمون گفتیم این دختر ما که خیلی گله تا میاد توی ماشین خوابش می بره پس سریع میریم یه پیتزایی چیزی میخوریم و برمیگردیم اما چشمتون روز بد نبینه این سرتق خانوم به محض سوار شدن تو ماشین شروع کرد به عربده زدن هیچ جوره هم آروم نمیشد خلاصه نشون به اون نشون که من ۴ ۵ باری تو ماشین شیرش دادم! یه بار لباسش رو عوض کردم ! یه بار پوشکش رو عوض کردم آخر سر هم هرچی شیر خورده بود روی من بالا آورد
یعنی در یک جمله بگم : شب جمعه رو برامون جهنم کرد!!!!
این شد که ما هم پشت دستمون رو داغ کردیم که دیگه با این شیطون بلا جایی بریم به همین دلیل هم امروز خانوم خانوما رو میذاریم پیش مادرشوهر عزیز و خودمون میریم مهمانیه افطاری![]()
تو این مدت البته سه باری هم با کالسکه اش بردیمش پارک. یکبار با سامی یکبار با مامانم یکبار هم خودم تنها بردمش البته این بار آخری همش خواب بود![]()
از احوالات خودم هم بگم ، اینکه همچنان هر روز ورزش میکنم اما هنوز باشگاه نرفته ام فکر کنم از اول مهر زودتر نتونم برم
در ضمن زبانم رو هم شروع کردم و هفته ای یه روز معلم دارم ، شبا که سارینا میخوابه یه یک ساعتی مشغول خوندن میشم.
خب دیگه فعلا برم تا این فسقل بیدار نشده به کارام برسم.
شبا همچنان حدود ۱۲ میخوابه و تا ۸ صبح دو بار بیدار میشه. اوایل این خوابهای نصفه نیمه خیلی برام سخت بود اما حالا دیگه عادت کرده ام.
پنجشنبه پیش همونطوری که گفته بودم سارینا رو به مامان و بابام تحویل دادیم و با سامی دوتایی رفتیم صفا
اول یه گشتی تو مغازه های جردن زدیم و منم از فرصت استفاده کردم و از منگو یه سری خرید کردم ، بعد هم رفتیم رستوران پاپا همون رستورانی که اولین بار تو دوران آشناییمون رفته بودیم. خلاصه که مرخصیه واجبی بود، ماهی یکبارش واقعا لازمه![]()
دیروز تصمیم گرفته بودم برای اولین بار سارینا رو با کالسکه اش ببرم پارک نزدیک خونمون اما راستش ترسیدم تنهایی برم !! حالا فاصله پارک تا خونه پیاده ۱۰ دقیقه هم نیستا!!! به جاش مامان و بابام اومدن دنبالم و با هم رفتیم یه گشتی زدیم و بعدم برای اینکه خریدهام رو بکنم رفتیم شهروند.
اما فهمیدم که بیشتر از ۲ ساعت نمیشه با سارینا بیرون بود چون یا وقت شیرش میشه یا خودش رو کثیف میکنه یا کلا بیقراری میکنه و دیگه نمیشه آرومش کرد.
تصمیم داشتیم نیمه شهریور بریم شمال حالا نمیدونم میشه با یه بچه دو ماهه رفت شمال یا نه؟! من که واقعا دلم برای یه مسافرت لک زده . دیروز دیگه داشتم کم کم دیوونه میشدم احساس کردم اگه امروز نرم بیرون یه دوری بزنم واقعا افسردگی میگیرم!!! توی این روزای بلند من از صبح تا شب تو خونه ام یا در حال شیر دادنم یا پوشک عوض کردن یا اینکه بچه بغل دور خونه راه میرم!!
با این حال روزهای شیرینیه ، خدا رو به خاطر وجود این فرشته کوچولو شکر![]()
چقدر خوبه که با یادآوری روز زایمانم و دیدن محیط بیمارستان عمیقا احساس رضایت میکنم، خدایا شکرت.
دختر کپل ما در آستانه پایان یکماهگی ۴کیلو ۲۸۰ گرم شده
و حسابی شیر مامانش بهش ساخته! دختر گلم حسابی شب خواب شده، مثلا دیشب فقط یکبار بیدار شد. قربونش برم که اینقدر دختر ماه و بی آزاریه![]()
با ورود سارینا به ماه دوم ، منم کم کم برنامه هایی که توی ذهنم دارم رو باید شروع کنم . اولین و مهمترینش شروع دوباره زبانه که چون رفتن به کلاس برام مشکله قراره معلم بگیرم و هفته ای دو روز توی خونه زبانم رو ادامه بدم.
دومین کار که البته از اوایل شهریور شروع میشه رفتن دو روز در هفته به کلاس بدنسازیه. با اینکه الان کاملا به سایز قبل از بارداری ام برگشته ام و فقط حدود ۳ کیلو با وزن قبلی ام فرق دارم اما رفتن به محیط باشگاه و انجام ورزشهای جمعی در کنار تردمیلی که هر روز میرم ، می تونه کلی باعث تغییر روحیه ام بشه.
خلاصه که زندگیمون روی روال افتاده و ما به سه نفره شدن جمع کوچیک خانواده حسابی عادت کرده ایم. منم این روزا حسابی روی دور تند هستم!! تا سارینا میخوابه مثل فرفره باید دور خودم بچرخم از جمع و جور کردن خونه و آشپزی گرفته تا ورزش و جبران کم خوابی های شبانه.
راستی پنجشنبه پیش عروسی دعوت بودیم منم همش شک داشتم که برم یا نه ، سارینا رو ببرم یا نه که آخر سر تصمیم گرفتیم سارینا رو بذاریم پیش مامان سامی و بریم عروسی، خلاصه که این مرخصیه کوتاه چند ساعته اونقدر به من و سامی چسبید که قرار گذاشتیم هر ماه یک روز سارینا خانوم رو قال بزاریم و دوتایی بریم ددر![]()
از الان هم بنده برنامه پنجشنبه دو هفته دیگه رو برای خودم گذاشتم و خودم و همسر گرام رو به صرف یه شام رومانتیک دو نفره دعوت کرده ام.
راستش این روزا که گذشت بیشتر برام شبیه یه بازی شیرین بود مثل عروسک بازی دوران بچگی!! هنوز نمی تونم باور کنم که من الان یه مادرم. واژه مادر توی ذهنم خیلی سنگین تر و ثقیلتر از حال و احوال الانم بود!! به هر حال این عروسک بازی شیرین و دوست دارم هرچند به سادگی اون دوران نیست که هروقت خسته شدی عروسکت رو بذاری بالای کمد و بری دنبال کارای خودت!!
سارینا دختر آرومیه. شبا دو سه باری برای شیر خوردن بیدار میشه ، اگه جاش تمییز باشه و شیر هم خورده باشه دو سه ساعتی میخوابه. خدا رو شکر تا الان که از اون دل دردهای کذایی خبری نبوده البته منم توی غذا خوردن خیلی مراعات میکنم .
از حال و احوال خودم هم اگه از کم خوابی هاش فاکتور بگیریم ، خوبم . در واقع خیلیم خوبم!! سعی میکنم روزا که سارینا میخوابه منم باهاش یه چرتی بزنم اما همیشه هم نمیشه تا میام دور خودم بچرخم و یه سری خورده کاری های خونه رو انجام بدم میبینم بیدار شده و دوباره پروسه شیر دادن و پوشک عوض کردن شروع میشه.
عصرا که سامی میاد خونه من دیگه میرم مرخصی!! اول یه نیم ساعتی روی تردمیل راه میرم و بعدم به سر و وضعم میرسم و اگه بشه یه کمی روزنامه میخونم. سامی واقعا همراه خوبیه ، حسابی کمکم میکنه حتی توی این مدت دو سه باری سارینا رو نگه داشت تا من برم بیرون و یه گشتی بزنم و خریدی بکنم تا روحیه ام عوض بشه.
چون میدونم اینجا رو میخونه می خوام همینجا بهش بگم : که ازدرک بالا و همراهی هاش ممنونم . دوست دارم سامی جونم![]()
