هم اکنون نیز از فشار این همه هنرنمایی تمام عضلات بدنمان از نرمه گوش راست گرفته تا انگشت کوچک پای چپ بدجور گرفته اند .
انواع حرکات زننده و غیر اسلامی انجام داده ایم و به منظور تبدیل شدن هر چه سریعتر به یک hip hop dancer موفق ،نمونه از آهنگهای مورد نظر را خریداری کرده تا از در و دیوار منزلمان هم بالا برویم .
و من الله توفیق!
لبخند قانع مرد سبزی فروش برای تبریک روز پدر ،
بوی قورمه سبزی پیچیده توی فضای خونه ،
سفره کوچک دونفره ،
آرامش یه روز تعطیل ،
عطر خوش زندگی .
* * *
دلم می خواد همه دنیا رو امروز به خونه ام دعوت کنم .
ـ بفرمایید قورمه سبزی فرد اعلا با سالاد شیرازی ، سبزی خوردن تازه هم میدیم خدمتتون !
* * *
هلی جونم دلم برات تنگ ش. . نه دلم محو شده ![]()
* * *
عروسی دیشب مزخرف بود ! باغ اونقدر تاریک بود که چشم چشم رو نمی دید . صندلی هم که نصف تعداد نفرات بود ، ما هم از بیجایی و سرپا موندن مجبور شدیم هی قر بدیم
در حال ارسال گزارش لحظه به لحظه از عروسی به همسر گرام زمان افاضاتمان مبنی بر مزخرف بودن عروسی ، خواهر داماد به صورت کاملا غیر محسوس مانند یک جاسوس کارکشته مچ اینجانب را گرفت !!! حسابی کنف شدیم و ضایع !!
آدم که بیکار می شود ، بی خود و بی جهت به همه چیز گیر میدهد . مخصوصا اگر از صبح توی خانه به در و دیوار زل بزنی و هزار بار آگهی های استخدام روزنامه را بالا و پایین کنی و آخر سر هم چیزی عایدت نشود ، داغ میکنی . آن وقت شروع میکنی به غر غر کردن ، بعد نا امید می شوی و بدبین .
اصلا همه چیز از همین نا امیدی شروع می شود . اول از خودت که چرا عرضه پیدا کردن یک کار هم نداری ، بعد بدبین میشوی به آینده و آنقدر فکر و خیال به هم می بافی که بدبین می شوی به زنت .
مریم راست می گفت : از بس که توی خانه مانده ای مغزت پوسیده . شکاک شده ای . آخه مرد به برادر خودت هم شک میکنی ؟
دست خودم که نبود ، کلافه بودم . انگار همه چیز و همه کس روی اعصابم بالا و پایین می پرید . خنده ها و بی خیالی های مریم هم ، عصبانی ترم می کرد .
میگفت : تقصیر من است که می خواهم جلوی خانواده ات شرمنده نشوی . یه وقت فکر نکن بی عرضه ای و توی زندگی داره به ما فشار میاد . هی الکی بگو و بخند میکنم که نفهمند جگرم خون است . بیا اینم دست مزدم .
من احمق بودم . کور بودم که این فداکاری های زنم را نمی دیدم .
آخر پس چرا فقط با احمد خوش و بش می کرد ؟
ـ برای اینکه برادرت پولداره ، یک وقت فکر نکنه ما حسودیمان می شود سر سنگین شده ایم .
درست شده بود ۱۵۴ روز . همه طلاهایش را فروخته بود . تازه از احمد هم دستی گرفته بودم.
ـ از خانه نشستن چیزی درست نمیشود . به چند نفر آشنا بسپار . صبر داشته باش انشاالله درست می شود .
خب من هم سپردم به جواد هم محل قدیممان . توی مخابرات کار میکرد . خیلی راضی نبود اما بخور و نمیری می گرفت .اول جاخورد . فکر کرد حالا می شوم قوز بالا قوزش . برایش که توضیح دادم شب و روز ندارم ، فقط گفت : ببینم چه میکنم .
مریم گفته بود صبر داشته باش درست می شود . من هم صبر کردم درست ۱۶ روز . جواد که زنگ زد فکر کردم می خواهد معذرت خواهی کند . اما گفت درست شد ، امروز بیا اداره .
. . . . به مریم که گفتم اول عصبانی شد . داد و بیداد کرد . تمام آبا و اجدادمان را از زیر خاک درآورد و شست و پهن کرد توی آفتاب . حتی احمد هم بی نصیب نماند . اما بعد انگار سطل آب یخ ریخته باشند رویش ،آرام شد . اول گریه کرد بعد با لبخند گفت و گفت .
همیشه راست می گفت . حرفهایش که تمام شد ، من تصمیم ام را گرفتم .قبول که جواد کار را درست کرده بود ، پارتی بازی کرده بود و ممکن بود به دردسر بیفتد بالاخره پایش گیر بود آخر اما . . .
آقای قاضی مریم راست می گفت . جواد بیچاره به خاطر من پیرینت تماسها را گرفته بود . حالا از کار بیکار شده ، من هم شده ام اعدامی.
مریم خدابیامرز همیشه راست می گفت .
آخه این چه مملکتیه ، چه قانونیه ، چه دینیه؟ دینی که به زنها دستور میده برای جلوگیری از به گناه افتادن مردا خودشونو لای هفت من پارچه بپوشونن با دو تا کلمه اجازه می ده به هرکسی بِ.دُ.ن !!!
حالم بده . از وقتی به مبحث ازدواج موقت رسیدم ، اعصابم به هم ریخته.
حالا سعی می کنم این چند روز رو خلاصه بنویسیم :
۱) دوره سه روزه فوق العاده بود . تجربه منحصر به فردی که هرگز مانندش توی زندگی تکرار نمی شه.( به علت تعهدی که داده ام نمی تونم توضیحی بدم )
۲) در ایام ارتِحالیدی( ۱۴ و ۱۵ خرداد) من وهمسر گرام به همراهی قوم شوهر عزیز راهی دیار عربهای قبا پوش شدیم و شاکر از زبان فهمی فروشندگان ( برخلاف چینی های هیچی نفهم) مبالغ مبسوطی خریدهای کلی و جزئی نمودیم ، و بسیار بسیار تاسف خوردیم از دیدن پیشرفت مملکت دوبی و پسرفت روز به روز خودمان.
۳) چند روزه اخیر اینجانب مرتبا بین منزل و مطب آقای دکتر دندونی در رفت و آمد بوده ام و اونقدر آمپول نوش جان کرده ام که دیگه نه از آمپول نه از دندونسازی نه تنها نمی ترسم که به قول کتی یه جورایی درد لذت بخشی هم داره ( دچار خودآزاری مزمن شده ام آیا؟!)
۴) چهار چنگولی روی پایان نامه افتاده ام خفن ،( اما متاسفانه هر چی می نویسم اصلا جلو نمیره)
۵) هم اکنون از آرایشگاه آمده و مبلغ هنگفتی ( می گم هنگفت یعنی واقعا هنگفت ها تا فلان جایم درد گرفت موقع پول دادن) بابت بلند کردن موهایمان به روش اکستنشن پرداخته ایم باشد که همسر گرام از دیدنمان کف بر شود .( امیدوارم این پست رو قبل از اومدن به خونه نبینه که همه زحمت هام بابت نگه داشتن زبونم هدر میره)
۶)فردا شب عروسی دعوتیم
۷)با موهام کلی حال میکنم خدا وکیلی![]()
۲) پختن قورمه سبزی مهمانی
۳) خرید میوه
۴) خریدهای سوپری
۵) جا کردن خریدها
۶) رفتن به باشگاه
۷) دوش گرفتن و درست کردن ناهار
۸) رفتن به موسسه پ. برای مصاحبه دوم سه روزه.
۹) برگشت به خانه و درست کردن شام آقای همسر
۱۰) درست کردن بعضی غذاهای مهمانی فردا
۱۱) شستن لباسها و پهن کردنشان
۱۲) رفتن به دندانپزشکی
و بال بال زدن زیر دست دکترجان!
۱۳) بالاخره ساعت ۵/۱۰ شب رساندن جنازه ام به تخت خواب.
سامی کلاس مستری داره برای همین امروز تا ۶ بعد از ظهر گرفتاره تازه شب هم عروسی دعوتیم من هم الان با کله بیزانپیلی شده نمی دونم تا شب چیکار کنم ( چرا این آرایشگاهها انقدر زود وقت می دن ؟!)
این روزا کوچمون مثل بهشت شده،درختای بید مجنون کوچه رو مثل یه جنگل کوچولو کرده اند، صدای گنجشکها و البته حاج آقا د. رو که دیگه جزئی از کوچه شده رو خیلی دوست دارم!
ساختمون اونقدر آرومه که انگار هیچکس توش نیست ، بوی غذاهاشون توی تموم خونه پیچیده و من الان دقیقا می دونم هر طبقه امروز ناهار چی داره ! مثلا این بغلی ها باقالی پلو دارن تازه ،بوی ماست و خیار و سالاد شیرازی شون هم میاد، این پایینی ها هم عدس پلو دارن البته فکر کنم دیگه کشمش هاش رو سوزونده! و . . . من هم هیچی ندارم ( آخه قراره تو عروسی بترکونم
)
هفته دیگه کلاس سه روزه تحلیل رفتارم شروع میشه ، با اینکه اولش با اکراه اسمم رو نوشتم ولی الان یه جورایی هیجان زده ام که ببینم چه خبره( بیخود دلتون رو صابون نزنید چون هر خبری هم باشه نمی تونم براتون بنویسم ، ازمون تعهد گرفتن که محرمانه بمونه
)
خب دیگه برم یه کم نون و پنیر سق بزنم!
* من می خوام ظهر بخوابم اما موهام خراب میشه![]()
ساعت ۱۴:۳۰
خونه مثل دسته گل داره برق می زنه، روی میز خم شدم به بهانه درس خوندن ولی زیر چشمی مراقبم جایی رو از قلم نندازه. گردگیری که تموم می شه ، میگه: غزاله خانوم دیگه کاری ندارین؟ نه تموم شد دستت درد نکنه.
ساعت ۱۴:۴۵
توی تخت خواب غلت می زنم ، تا چهار ساعت دیگه باید اونجا باشم سعی می کنم به صدای اعصاب خورد کن مته دندان فکر نکنم ، چشمهام رو روی هم می ذارم . . .
ساعت ۱۶:۱۵
ـ دهنت رو باز کن الان تموم میشه. از ته گلوم فریاد می زنم و . . . از خواب بیدار می شم. سامی هنوز نیومده، یه کمی حالت تهوع دارم.
ساعت ۱۷:۳۰
گزارشگر مسابقه، تابلو پرسپولیسیه!
همینطور توی تخت وول می خورم.
ساعت ۱۸:۰۰
. . . گل گل دوم برای تیم پیروزی . . .
صدای تلویزیون رو بلند کرده ام تا صدای بچه ترسوی درونم رو نشنوم ! سامی از در میاد تو با قیافه خسته و درب داغون.
ساعت ۱۸:۲۶
چرا انقدر خیابونا خلوته؟! حالا همیشه این خیابون پ. قل قل ماشین بودها ! دل توی دلم نیست ، دندون بالایی ذق ذق می کنه.
ساعت ۱۸:۴۰
ساختمان مطب از جایی که پارک کرده ایم پیداست، دیگه رسیدیم.
یاد بچگی هام می افتم وقتی برای تزریق واکسن یا هر آمپول دیگه ای می رفتم دکتر ، تا مامانم آماده ام می کرد و دکتر میومد تا آمپول رو بزنه من با یه آه جگر سوز و صدای مظلوم می گفتم : مامان من تشنمه! مامان مجبور می شد دوباره شلوار رو پام کنه و منو بزنه زیر بغلش و ببره دم یه آبخوری تا آب بخورم، ولی من که آب نمی خواستم فقط می خواستم این آمپول دیر تر بره تو تنم!!
خلاصه این ماجرا تا دو سه باری تکرار می شد تا آخر سر هم حوصله دکتر سر می رفت هم مامانم که در جواب صدای مظلومانه من که می گفتم تشنمه ، می گفت : غلط کردی پدر سگ ، آمپولت رو بزن بعد!!
یه لحظه اومدم بگم : سامی من تشنمه!!!
این داستان ادامه دارد . . .
تو این روزهای بلند و کشدار خیلی خیلی آرومم ، سبک و خیلی خیلی شاد. انگار این هوای بهاری حسابی شارژم کرده. هر روز صبح باشگاه میرم و بعد از ظهرها روی پایان نامه ام کار می کنم، بعضی روزها هم آروم آروم توی خیابونهای شلوغ راه می رم و هر از گاهی برای خودم هدیه می خرم!
* آخرین مهلت ثبت نام سه روزه T.A یکشنبه است و من نه تنها حوصله ثبت نام کردن ندارم ، اصلا حوصله خود این سه روز رو هم ندارم، دیگه T.A برام جذابیتی نداره!
