سلام علیکم ،
بدینوسیله به اطلاع می رساند ، اینجانب بعد از حدود سه سال فعالیت از سمت نویسندگی وبلاگ دختری از ایران استعفا میدهم.
و من الله توفیق
پیوست ۱ : همه چیز عالیه من و سارینا و سام خوبیم و خدا رو شکر هر روز زندگیمون از قبل با وجود سلرینا شیرینتر میشه اما راستش رو بخوایین از نوشتن وبلاگ دیگه خسته شده ام .
پیوست ۲ : همچنان می خونمتون اگه پست خصوصی گذاشتین من رو یادتون نره!!
سارینا گلی دیگه کاملا برای خودش از این سر اتاق به اون ور غلت میزنه و میچرخه و سینه خیز میره. همچنان به دمر خوابیدن عادت داره اما از وقتی که یاد گرفته به جای دنده عقب رفتن رو به جلو سینه خیز بره بعضی شبا توی خواب اونقدر حرکت میکنه که نصفه شب پتوش یه وره و خودش یه گوشه تخت گیر افتاده![]()
همچنان با علاقه خاصی شست میخوره و در واقع ارادت بی نظیری به شست دست راستش داره. خدا رو شکر شیر خوردنش خوب شده و از غذا هم کم کم خوشش اومده ، بیشتر از همه به سیب و موز و پوره سبزیجات علاقه داره اما هیچ جوره حاضر نیست سوپ بخوره.
تا جایی که بتونم براش غذای تازه آماده میکنم اما از اونجایی که فرنی نمیخوره مجبورم بهش سرلاک برنج بدم که یک روز در میان توش بادام پودر شده میریزم.
اصوات بامزه ای از خودش درمیاره بعضی وقت هام که انگار داره یه جمله جدی میگه : آآآآآآآآ بووووو گی ی ی بو بو . خیلی جالبه که وقتی من همون جمله اش رو براش تکرار میکنم یه جور عجیبی نگاهم میکنه و انگار که واقعا براش یه معنی میده یه لبخند میزنه!!!
خوابش هم که مثل همیشه خوبه .ساعت ۹ شب میخوابه تا ۶.۵-۷ صبح ، توی روز هم یه ۲ ساعتی بعد از ظهرها می خوابه.
هنوزم عاشق حمام و آب بازیه و توی وانش کلی با اسباب بازی هاش حال میکنه اما بعدش مکافات لباس پوشوندن داریم !! اونقدر وول میزنه و قل میخوره تا آخرش با گریه لباس بپوشه!
* * * *
در راستای خلوت کردن با خودم و یک روز مرخصی دادن فردا صبح دارم میرم استخر وبه توصیه غزل جون ناهار رو هم می خوام تنها به خودم یه حال اساسی بدم![]()
دلم میخواد یه چند روزیی تنها برم شمال ، حتی سارینا و سام هم نباشن . برم لب دریا هی قدم بزنم و فکر کنم . اونقدر فکر کنم تا سرم سبک بشه!!
تو سرم پر از حرفه ، پر از صداس ، سرم خیلی سنگینه!!
می خوام تنها باشم.
خدا رو شکر واکسن ۶ ماهگیش رو هم زد و من تا یکسالگی از این استرس واکسن راحت شدم. حدود دو هفته ای هست که غذا رو برای سارینا شروع کرده ام . نمیشه گفت غذا خور شده چون هنوز بلد نیست کامل قورت بده فقط با زبونش تف کاری میکنه!! در ضمن خیلی خیلی هم سخت چیزی میخوره حالا یا شیر یا هر چیز دیگه ای که براش درست میکنم . در واقع من سوپ درست میکنم برای سینک آشپزخونه چون بیشترش رو میریزم دور!!
سر شیر خوردن که رسما اشک منو درمیاره من نمی فهمم چطور گرسنه اش نمیشه؟! فقط دلم رو خوش کردم که توی چکاپ های ماهانه اش قد و وزنش خوبه ( پایان ۶ ماهگی : ۷۴۵۰ وزن و ۶۸ سانت قدش بود )
دیروز من و سام یه مرض عجیب غریبی گرفتیم به اسم آنفولانزای ۲۴ ساعته!! یعنی من رسما جنازه بودم همه استخونهام درد میکرد انگار که از بالای یه بلندی پرتم کرده باشن پایین تب هم که داشتم فکر نمی کردم واقعا ۲۴ ساعته خوب بشه اون حال خرابی که من و سامی داشتیم با خودم میگفتم یک یه هفته ای افتاده ایم اما واقعا ۲۴ ساعته خوب شد خدا رو شکر!!
فکر کنم سارینا داره دندون درمیاره یه دو روزه بیقرار شده . دیشب تا صبح که نتونستم بخوابم یه کوچولو هم تب داشت که قطره استامینوفن دادمگلاب به روتون یه کمی هم اس ها له .
از خدمم بگم که همچنان اصلا وقت نمی کنم مثل آدمیزاد بشینم یه کمی زبان بخونم پنجشنبه هم معلم دارم و یه عالمه کار نکرده. هفته ای دو روز هم باشگاه میرم با اینکه سختمه اما خودم رو مبور میکنم که برم چون بعدش کلی روحیه ام عوض میشه.
می خواستم عکس بذارم اما دیگه دیر شد برم تا سارینا خوابیده یه کم زبان بخونم تو پست بعد عکس میذارم.
روزهایی مثل امروز که من از زمین و زمان خوشم میاد و میخوام عاشق بشم و زیر لبم یه آهنگی از ابی زمزمه کنم ، دیگه بی خیال کالری شمردن میشم و یه تکه گنده شکلات تلخ می چپونم توی دهانم و با گرمی چایی یه ذره یه ذره نرمش میکنم و تلخی اش رو روی زبونم احساس میکنم و دلم میخواد دوباره داستان بنویسم!!
بعد هی این دست و اون دست میکنم تا میبینم شکلاتم تموم شده و چایی سرد شده و داستانم توی ذهنم بیات شده!
روزهایی مثل امروز من دلم می خواد هیچ کاری نکنم و لم بدم روی تختم زیر نور کم رمق آفتاب پاییزی و کتاب بخونم و با خودم بگم : زندگی یعنی همین!!
وای اونقدر کلاسهای مختلف داشت ، دلم می خواست تو همه اش ثبت نام کنم مخصوصا کیک بوکسینگ !! اما فعلا نمی شه شاید یه چند ماه دیگه که سارینا بزرگتر بشه و به غذا خوردن بیفته بتونم برم هرچند الانش هم تقریبا شیرخشکی شده یعنی شیر من دیگه مثل سابق سیرش نمیکنه خودمم میفهمم که کمتر شده اما از اونجایی که خانوم خانوما شدیدا به من وابسته شده نمی تونم ( و نمی خوام) زیاد تنهاش بذارم.
میگم من از این آنفولانزای خوکی شدیدا می ترسم . یعنی می ترسم خدای نکرده سارینا بگیره با اینکه جایی هم نمیرم اما همه اش کابوسش رو دارم نمی دونم واکسنش خوبه یا نه البته شنیدم بچه های زیر ۹ ماه نمی تونن بزنن حالا اینبار از دکترش باید بپرسم.
من برم تا سارینا خوابیده یه کمی زبان بخونم![]()
حذف شد
فردا سالگرد ازدواجمونه وارد پنجمین سال زندگی مشترکمون میشیم![]()
سارینا خانوم تشریف میبرن منزل مامانی تا مامان و بابا یه شب رمانتیک و آروم تو یه رستوران فرانسوی داشته باشن.
من خیر سرم کلاسای T.A رفته ام اما هنوز همون گًهی هستم که بودم!!
آخ کیف میده معلم زبانت رو دو در کنی بعد مثل این بچه تنبلا تو دلت ذوق مرگ شی که یه پنجشنبه رو راحتی از زبان خوندن با خودت ریز ریز بخندی که اوووه ه ه حالا کو تا پنجشنبه دیگه![]()
عارضم به خدمتتون که بنده امروز پاچه ام پر از شادیه!! نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه ها جز اینکه :
وروجکمون ۵ ماهش تموم شده و صدای جیغ و خنده اش ما رو مست میکنه . هی میچلونیمش و قربون صدقه اش میریم و فکر میکنیم قبل این فسقل زندگیمون چطوری بود؟! انگار که همیشه باهامون بوده نه ۵ ماه که یه عمر .
امشب ، قراره فسقل رو بزاریم پیش مامان اینا و با دوتا از دوستامون بریم شام بیرون . یعنی اولش قرار بود من و سام دوتایی بریم نشر چشمه و یه کمی کتاب بخریم اما وقتی این دوستمون زنگ زد و پیشنهاد شام رو داد از اونجایی که احساس میکنم تازگی ها از جماعت انسانها به دور بودم و همه اش تو چهار دیواری خونه موندم داره آداب معاشرت یادم میره برای همین سریع قبول کردم!!
این شبا که تموم سریالهای معروف و نیمه معروف رو دیدیم برای بیکار نبودن در شبهای بلند پاییزی رو آوردیم به فیلمهای سینمایی که نتونستیم ببینیم دیشب هم درباره الی رو دیدیم .فیلم جالبی بود و البته موضوعش اعصاب خورد کن دلم میخواست سر از تن سپیده( گلشیفته فراهانی) جدا کنم!
راستی این سارینا خانوم وروجک دیگه درست و حسابی شیر نمیخوره خیلی شیطون شده . دلم میخواست زودتر غذای کمکی رو واسش شروع کنم اما دکترش نمی ذاره. انقدر تو شیر خوردن ادا اطوار در آورده این یک ماهه شیرم که داره خشک میشه هیچ خودشم زیاد وزنی نگرفته.
۶۸۰۰ وزنش و ۶۷ سانت قدش ، یعنی از ماه پیش فقط ۲۰۰ گرم زیاد شده. البته من بهش به زورم که شده شیرخشک میدم اما اون رو هم زیاد نمیخوره. اهالی وبلاگستان که به بچتون شیرخشک میدید چند سی سی در روز نی نی تون شیر میخوره؟
ــ چقدر قر و قاط نوشتم!!
دوشنبه پیش اونقدر توی مهمونی دختر گلی بود که این هفته هم که سه شنبه دعوتم با خودم میبرمش![]()
فسقل بانو داره غر میزنه ، شیر میخواد، من برم!
